تبلیغات
شب بارانی - شهدا شرمنده ایم

به نام خدا

 شب است..آمده ای این بالا. روی این تپه. باد خنکی می وزد. روبرویت نگاه می کنی. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت..آری هشت قبر روی این تپه است. خوب که نگاه کنی واضح تر می بینی. روی هر قبر نوشته: شهید گمنام، فرزند روح الله...

با آنکه در ارتفاع هوا رقیق تر است اما سنگینی این هوا عجیب بر تمامت فشار می آورد.

در خلوت خودت هستی که ناگاه صدایی تو را به خود می آورد؛ بوووق بوووق و در پس آن صدای ترانه... رو که بر می گردانی می بینی آخرین پیچ تپه را هم گذرانده اند.. عروس، داماد و همراهان. به بالا که می رسند صدای ترانه هاشان کم می شود. آمده اند برای آزاد کردن کبوتری و گرفتن فیلمی و شاید قرائت فاتحه ای..

بماند که جلوی آن همه مرد روسری هاشان می افتد یا شنل عروسشان، اصلا بماند که پای بیشتر زنانشان تا زانو برهنه است و باد هم لباس های کوتاهشان را این سو و آن سو می کند یا بماند که در آن نور کم هم آرایش هاشان خودنمایی می کند.

ما فقط دلمان خوش است که یک نفر از میان جمع می گوید: شادی روح شهدا صلوات...

همین




طبقه بندی: دستنوشته، تلنگر،

تاریخ : شنبه 18 آذر 1391 | 12:14 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30