تبلیغات
شب بارانی - افتادنت از زین پدرت را به زمین زد
 

به نام خدا

تا که آن زلف تو در باد پریشان می شد / شبه پیغمبریت باز دو چندان می شد

تو که با اذن پدر راهی میدان گشتی / چشم زهرا و علی بود که گریان می شد

وای از آن لحن قدم هات چنان محکم بود / که بنای دل این قافله ویران می شد

و چنان حرمله و شمر به خود لرزیدند / گویی عباس علی راهی میدان می شد

اگر این قصه همان بود که از بر بودم / قسمت کار تو هم مثل شهیدان می شد،

مانده ام از پی تو واله و شیدا و خراب / اینهمه جن و ملک از چه خرامان می شد؟!

یکدم انگار تمام ملکوت از پس و پیش / «بله فرمانده» فقط گوش به فرمان می شد

شاید اندر پی این فخر که تنها گویند / این سپه تحت لوای تو به میدان می شد

همه دیدند چه مردانه تو می جنگیدی / آنقدر خوب که این قافیه حیران می شد

تیغ از پیرهنت داشت تبرک می جست / ای عجب ماه که در روز نمایان می شد

جسم تو کم کمک از بوسه ی دیوانه ی تیغ / زیر شمشیر غمش رقص کنان جان می شد

دگر اینجاش قلم بود و غم و اشک و غزل / من ندیدم که چسان جسم تو این سان می شد

ارباً اربا شدی و باز نمردی اما / مرگ انگار فقط با تو به سامان می شد

حالا آن دور هیاهوست گمانم این بار / سر تو بر سر نی سوره ی قرآن می شد




طبقه بندی: سروده های همسرم -یونس-، جاده ی احساس، مناسبت ها،

تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 | 16:10 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30