تبلیغات
شب بارانی - لاک پشت هم لاک پشت های قدیم.

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. ای برادران و خواهران بد ندیده! ناقلان اخبار و غلاغان صابون دزد مردم آزار چنین حکایت کرده اند که در ولایت غربت، یک لاک پشتی زندگی می کرد که از قضای روزگار با دو تا مرغابی دوست شده بود.

پاییز که رسید دو تا مرغابی یر پای لاک پشت نشستند که الا و بلا باید با ما بیایی برویم در ولایت جابلقا که الان گرم است. لاک پشت زبان بسته هم خام شد و قبول کرد.

مرغابی ها یک تکه چوب آوردند و دو طرفش را به نوک خود گرفتند و به لاک پشت هم گفتند وسط چوب را به دهن بگیرد. مرغابی ها شروع به پرواز کردند ولاک پشت هم چوب به دهن همراه آنها شد.  وسط زمین و هوا بودند که لاک پشت خوش خوشانش شد و خواست بگوید « آخ جون...! » ولی هیچ نگفت، چون می دانست که اگر دهان باز کند، کارش ساخته است و از آن بالا می افتد پایین. این شد که وقتی دید هیچی نمی تواند بگوید، چشمهایش از خوشحالی گرد شد.

مرغابی ها یکدفعه زیر چشمی نگاهشان افتاد به لاک پشت، دیدند که او از طرفی چشمهایش گرد شده و از طرف دیگر دست و پایش را از ترس توی لاکش قایم کرده. از مشاهده این وضعیت خنده شان گرفت و آنقدر خندیدند که به قاه قاه افتادند و دهانشان باز شد و لاک پشت زبان بسته با چوب توی دهانش از آن بالا پرت شد پایین... .

لاک پشت که داستان آن یکی لاک پشت خدا بیامرز را شنیده بود و یک چتر نجاتی محض احتیاطش برداشته بود دکمه چتر را زد و چتر باز شد و لاک پشت به خیر و خوشی به زمین رسید ولی از بد روزگار جایی فرود آمد که دو برادر یقه ی همدیگر ار گرفته بودند و داشتند به زبان خوش با هم بحث می کردند. این دو برادر وقتی لاک پشت را دیدند نگاهی به هم کردند ودست از یقه هم کشیدند. برادر اولی گفت: « نگاه کن برادر بیا ببینیم این دیگر کیست؟ چون با چتر فرود آمده، غلط نکنم باید جاسوس اجنبی باشد.» برادر دومی گفت: « جاسوس اجنبی کجا بود؟ نمی بینی چوب همراهش آآورده؟ به گمانم آمده برای دعوا تا بحث ما را در خصوص جامعه مدنی به هم بزند.»

خلاصه برای رفع ابهام آمدند سر وقت لاک پشت زبان بسته از همه جا بی خبر. گفتند: « آهای عمو از تو سه تا سوال می کنیم اگر درست جواب دادی که دادی والا خونت گردن خودت.» لاک پشت که چترش را جمع کرده بود و زده بود زیر بغلش دید چاره ای جز جواب دادن ندارد. گردنش را کج کرد و آهی کشید و گفت: بپرسید.» گفتند: « اول بگو ببینیم چپی بهتر است یا راستی؟ » لاک پشت گفت: « فرقی نمی کند. هر دوتاشان با هم آدم را می برند آن بالا بالا ها، بعد هم اگر بخواهند بخندند، آدم را از همان بالا ها می اندازند پایین.» دو برادر به هم نگاه کردند و گفتند شگفتا این لاک پشت برای خودش عجب لاک پشت فرا جناحی معقولی است باریکلا.

دوباره گفتند: « خوب حالا سوال دوم، .........(بنا به دلایلی حذف شد!!!)

. بعد گفتند:« خوب حالا سوال سوم. در گوشی است گوشت را بیاور جلو» لاک پشت گوشش را برد جلو. دو برادر در گوشش گفتند: «...» لاک پشت هم در گوششان گفت: «...» ( در اصل افسانه هم به علت در گوشی بودن و تاپ سکرت بودن سوال و جواب، چند جمله ای درج نشده است.) آندو برادر به لاک پشت گفتند: « ای بزرگوار سخن گوی جناح ما می شوی؟ » لاک پشت سرش را کرد توی لاکش و گفت: « لاک پشت رفته گل بچینه» برادر ها بعد از سه بار پرسیدن از لاک پشت جواب « بعله» را گرفتند و از آن روز لاک پشت شد سخن گوی آنها. ما از این داستان نتیجه می گیریم که لاک پشت ها هم لاک پشت های قدیم. قصه ما به سر رسید غلاغه به خونش نرسید...

پ ن: این نوشته برای من تجدید خاطره ای است که به آن خیلی علاقمندم..




طبقه بندی: ﺳﻴــــ ﺎﻩﺳ ﻔ ﻴـــــ ﺪ، تلنگر،

تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 | 17:48 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30