تبلیغات
شب بارانی - یادآوری

به نام خدا

دلتنگ که می شوی، بغض که می کنی، هر چیزی؛ هر حرفی یا خاطره ای اشکت را در می آورد.
آنزمانهایی که از سردی نگاهی آتش گرفته ای حتی شانه های استوار عزیزترین کست هم نمی توانند آرامت کنند...
می گذرد
چند روز یا هفته
باز به سمتت می آید. همو که آتشت زده بود و تو " نمی توانی" نپذیریش. به خاطر عزیزترین کست و به حرمت موهای سپید مادری مهربان
می گذرد
چند روز یا هفته
و باز این دور مزخرف تکرار می شود. همان نگاههای سرد سوزان، همان پشت کردن های بی دلیل، همان قهرواره های کودکانه! و تو می مانی چه کنی با آدمی اینچنین «روانی»...

پ ن "تو" : احساس "تو" چون طراوت باران است/ بر زخم شکوفه های دل درمان است
                هر بار که در هوای "تو" می چرخم/ انگار نفس کشیدنم آسان است.




طبقه بندی: دستنوشته،

تاریخ : شنبه 23 فروردین 1393 | 14:02 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.