تبلیغات
شب بارانی - تمام دلخوشی لحظه های من از "تو"ست

به نام خدا

.

سخت است

خیلی سخت است.

اینکه من و "تو" هر دو بغض داریم اما هر کس جداگانه غصه می خورد. اینکه می دانیم در دلهامان چه خبر است اما وقتی به هم می رسیم لبخند می زنیم! یا نه اصلا با صدای بلند می خندیم و سر و صدا می کنیم که مبادا بغضمان رخ نماید...ولی در سکوت می رسیم؛ می رسیم به همان درد مشترک. می رسیم به خدا و زیبایی هایش و حکمت هایش و خواستنش و تقدیرش...دوستش داریم هر دو مان. خدایی که محال ها برایش معنایی ندارد. خدایی که من و "تو" را آفرید و عاشق کرد.اما مگر عاشق بدون درد معنی دارد؟ باید می رسیدیم به درد مشترک و رسیدیم. بازهم کوره پیش پای من و "تو". درست مثل شش سال قبل! با این تفاوت که در این مدت نه تنها ما بزرگ شدیم که غممان نیز.

اما شادم! خیلی شادم.شادم از این رو که هر لحظه با "تو" هستم.

من و "تو" می رسیم به آرزویمان. مگر نه؟

پ ن: این ذکر را دوست دارم: لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

پ ن "تو": "تو" مهربانتر از آنی که فکر می کردم/ درست مثل همانی که فکر می کردم
شبیهِ ... ساده بگویم کسی شبیهت نیست/ هنوز هم  "تو" چنانی که فکر می کردم




طبقه بندی: جاده ی احساس، دستنوشته،

تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 | 18:40 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.