تبلیغات
شب بارانی - خوش بحال من که می میرم برایت اینهمه...

به نام خدا

نفسم می گیرد اما چه فایده ای دارد وقتی تو نیامده ای؟ به شماره می افتد اما چه سود؟ خسته ام! اما از این خستگی چه حاصل وقتی حضور تو نیست؟!

کاش بودی و کمی، ذره ای از خستگیم را به دوش می کشیدی! کاش بودی و به شماره افتادن نفس هایم را می دیدی! آنوقت من و "تو" فدای آخرین نفس ها می شدیم و تمام خستگی راه را به جان می خریدیم...

کجایی؟ کجایی تا دانه دانه ی حسرتهای دلم را یکباره از جا برکنی؟ کجایی تا به برکت دیدنت خودم را فراموش کنم و دیگران و حرفهاشان را نیز. کاش می دانستم سراغت را از که باید بگیرم؟! از خدا ؟! یا از همان قدیسی که من و "تو" را در حرمش اینچنین دیوانه وار عاشق تو کرد؟! یا از دل نالایقم؟!

پ ن1: عاشق این ذکرم: " لا اله الا انت؛ سبحانک انی کنت من الظالمین"

پ ن2: "تو" پدر بزرگی داشت مهربان؛ خیلی مهربان... و من دوستش داشتم زیاد؛ خیلی زیاد... اما دیگر بین ما نیست. دلم خوش است که شاید گاهی دل نازکش را به صلواتی شاد کنم. اللهم صل علی محمد  و آل محمد و عجل فرجهم...

پ ن احساس: نمی دانم بنویسم؟! " عاقبت در یک شب از شبهای دور..."

 نه! زود است!!!!

پ ن "تو" : آشوب، همان حس غریبی ست که دارم/ وقتی که به لب های "تو"  لبخند نباشد...




طبقه بندی: جاده ی احساس، دستنوشته،

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 | 19:26 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.