تبلیغات
شب بارانی - می توان با تو دل به دنیا بست

به نام خدا

شب بارانی.

آن روز خدا را دیدم! حس کردم. در گنگی یک پدر؛ در لکنت یک مادر که به سختی متوجه کلامش و درددلش می شدم؛ در شیطنت های کودکانه ی پسرکی که در مسیر بستری شدن در بیمارستان برای عمل جراحی بود؛ دلم لرزید و اشکم بیشتر؛ دلم ریخت و اشکم بیشتر...

پ ن1: خوب است که هستی. خوب است که "تو" هستی. می دانم اینجا نمی آیی، نمی خوانی! اما نمی دانم اگر نبودی چگونه این روزها را می گذراندم..

پ ن2: گاهی چه لذتی دارد استقلال!نه گفتن! با اینکه کسی نمی دانست پشتم به کوهی چون "تو" گرم است!

پ ن احساس: من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که "تو" را

از شب متروک دلم

دور کند می ترسم

پ ن "تو": دست و بالم از حرف خالیست. هر چه هست "تو"یی، و "تـــــویی "که حرف نداری..




طبقه بندی: جاده ی احساس، دستنوشته،

تاریخ : دوشنبه 11 شهریور 1392 | 15:44 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.