تبلیغات
شب بارانی - ورودت به شعرم نیازی به دعوت ندارد

به نام خدا


گفته اند که نمی آیی! یا امیدوارانه ترش اینست که بگویم حالا حالاها نمی آیی...اما من می ترسم، دلهره دارم، مانده ام مات و مبهوت؛ آمدن و نیامدنت! می ترسم از اینکه روزی بیایی که چشمم به راهت سفید شده باشد؛ روزی که پیر شده باشم و ناتوان...


دلم تنگ است! به اندازه ی وسعت تمام آبهای جهان اشک دارم اما چه فایده ای دارد وقتی تو نیستی؟! وقتی روزهایم تکراریست و بی تو؟! وقتی آرزو دارم ببینمت و از داشتنت فقط "آرزو"یش سهم من است...و بازهم معنی تک تک حروف انتظار با ذره ذره ی وجودم آمیخته می شود...


پ ن1: دعا کنید بیاید مسافری که نیامد...

پ ن2: گاهی چه مهربان و گرمند دستانی که حتی تصورش را هم نمی کنی...

پ ن3: اینکه برای چه کسی می نویسم مهم نیست اما "تو" خودت خوب می دانی که بیاد "تو" می نویسم. می دانی که تا "تو" هستی تنها نیستم. می دانی که حکم نفس را داری، لحظه ای بدون "تو" چیزی از من نمی ماند. اما چه کنم؟! گاهی وقت ها عجیب نوشتن می آید...

پ ن "تو": بعد از این منتظر هر که باشم فکر می کنم "تو" باید بیایی.




طبقه بندی: جاده ی احساس، دستنوشته،

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392 | 06:56 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.