تبلیغات
شب بارانی - فرزندان زمین

به نام خدا

01- مردک با بچه ی سه چهار ساله اش لب جاده ایستاده بود. هر ماشین مدل بالایی که نزدیک می شد فرزندش را تشویق می کرد: " بدو بابا! حالا وقتشه.." کودک تا نزدیک وسط جاده می دوید و از ترس بازمی گشت. چشمان پدر حتی از تصور دیه ی فرزند هم برق می زدند...

02- زن جوان نمی خواست! دوست نداشت از آن محرمیت موقت دوماهه چیزی برایش باقی بماند. مانده بود چه کند با جواب آزمایشی که در دست داشت...

03- سیما دوباره دوستانش را در ذهنش مرور کرد: لیلا، زهرا، مریم، کبری! هر کدام به دلیلی فرزنددار نمی شدند. نمی توانست نام خودش را در کنارشان تصور کند. بارها و بارها برای دوستانش دعا کرده بود اما نمی دانست می رسد به جایی که با دیدن شکم برامده ی زنان باردار اشک در چشمانش حلقه بزند...

پ ن: خدایا به همه ی عزیزانم بهترین فرزندان را عطا کن. سالمترین و صالحترینشان را.




طبقه بندی: دستنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 | 14:07 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30