تبلیغات
شب بارانی - می دانم...

به نام خدا

میان اینهمه تاریکی

پاییز

خاک سرد

و کلمات مهجور

شادی تا چای عصرانه ادامه پیدا نمی کند

حتی اگر مثل روزهای نخستین صدایم کنی

باید خیلی ساده باشم که سراغ  باغ را از باد بگیرم

می دانم

می دانم لازم نیست نام رودی را بدانم تا بتوانم گریه کنم

و تو

هیچ وقت نمی خواهی باور کنی که مرگ سلطنتی ابدی دارد

و ما

حضور همیشه ی مرگ نگذاشته است تا میان شب و روز فرق بگذاریم

باشد

این هم بهانه ی دیگری برای نیامدن صبح از روزنه ی چشم های تو به خانه ی من

حالا اشک هایت را پاک کن

تا برایت از نسلی بگویم که کلید خانه اش را گم کرده است

از پاییز

که در روزهای دنیا راه می رود

و از مادرم

که شب را زیر سپیدی گیسوانش پنهان می کند

تا من نترسم...




طبقه بندی: جاده ی احساس،

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 14:44 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.