تبلیغات
شب بارانی - خستگی های یک ذهن آشفته

به نام خدا

01:

یک هفته پیش نوشت: دو روزیست که سرما خورده ام. گلویم به شدت درد می کند. این روزها از بس مایعات خورده ام حرکاتم چیزی شبیه آمیب ها شده است. دل و روده ام همه اش مایع است...

گلویم به شدت درد می کند. چرا اخم می کنی؟ هااا چون این جمله تکراری بود؟ خب چکار کنم گلویم به شدت درد می کند. اما درد از آن روز که بغض هم به درد گلویت اضافه شود. آنوقت می توانی بفهمی وقتی می گویم گلویم به شدت درد می کند یعنی چه؟!

نمی دانم؛ شاید از این بغض های یک روزه ی زنانه باشد. من که از قبل هم می دانستم اینها کما فی السابقند... پس چرا ازشان می نویسم؟ اصلا چرا دلم رنجیده است؟ چرا دیگر مثل آن روزها نیستم؟

اصلا من را چه شده؟ منکه اهل اینجور نوشتن نبودم. آنهم اینقدر قاتی و درهم..

شاید بخاطر اینست که گلویم به شدت درد می کند.

02:

دو روز پیش نوشت: جوانک معتاد سوار تاکسی شد. با حالت خماری در حالی که به سختی سرش را بالا نگه داشته بود به راننده گفت امثال شما سال 57 شعار مرگ بر شاه دادید و من جوان 28 ساله در حالیکه تمام موهایم سفید شده اند حسرت یک کیلو موز را بر دل دارم. مگر شاه چه عیبی داشت؟!...

از عقب تاکسی نگاهی به موهای سیاهش کردم. خوب که دقیق شدم تک و توکی موی سفید خودنمایی می کرد. نگاهم چرخید سمت راننده. راننده ای که با نگاه عمیقش داشت جوانک را در سکوت نصیحت می کرد...

03:

امروز نوشت: خدایا از تو ممنونم که در اعطای نعمت همنفس برایم آنچه فراتر از لیاقتم بود قرار دادی. توفیق شکر این نعمت را روزیم کن.




طبقه بندی: جاده ی احساس، دستنوشته،

تاریخ : سه شنبه 19 دی 1391 | 20:46 | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.